برچسب:
نویسنده: سجاد عباسی
برچسب:
نویسنده: سجاد عباسی
لحظه ای که سوار قطار میشوی، سخت در آغوشت میگیرم، نگرانم برای روزهایی که قرار است نباشی، خودم را محکم میفشارم به تنت، بازوانم را میگیری و جدایم میکنی، میبوسی ام و میخندی:حالا یقه ی لباسم رنگ لب یار شده چه کنم؟! جانم را جمع میکنم، میخندم:باز برو شکر کن کفش پاشنه بلند پامه!
میخندی و میروی
و من گیر زنانگی ای شده ام که نمیگذارد تا میتوانم بدنبال رفتنت بدوم...
برچسب:
نویسنده: سجاد عباسی
برچسب:
نویسنده: سجاد عباسی
و نه آنچنان نزدیک
که دل آرام گیرد
و نه آنچنان دور
که رشته ی امید بگسلد
...
برچسب:
نویسنده: سجاد عباسی